بعد از 7 سال!

بامزه ست نوشتن در یک وبلاگ بعد از 7 سال!!! این مدت زمانی نبوده که وبلاگ نویسی رو کنار گذاشته باشم و خوشحالم که هنوز هستم! گاهی خنده م می گیره از گیرهای الکی که توی این وبلاگ داشتم و از این همه شعر و متن ادبی که الآن کلی از دنیاش فاصله گرفتم!

ولی این وبلاگ برای من پر از خاطره ست! بیشتر هم خاطره ی هیجان وبلاگ نویسی و آشنا شدن با آدم های مجازی بلاگر...

از اولین کسی که من رو با دنیای وبلاگ آشنا کردن تا اولین کسانی که با دنیای وبلاگ آشناشون کردم، همه به خوبی در ذهنم هستن و یادآوریش یه لبخند عجیب به لبم میاره! 

اینقدر اتفاقای عجیب و غریب در دنیای بزرگ ما می افته دارم فکر می کنم اگه 7 سال دیگه باز به سرم زد که بیام و اینجا بنویسم چه اتفاقای جدیدی افتاده...

خدا از اول نمایشنامه ی ما رو خوب نوشته بودی، مطمئن هم از این به بعد هم عالی پیش می ره و منم قول می ده خوب برات بازی کنم که پشیمون نشی از انتخابم!!

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها :

سحرم دولت بيدار به بالين آمد...


و باز هم نظر حافظ :

زهی خجـــسته زمانی که يار باز آيد

بــــکام غمــــزدگان غمگـــسار بازآيد



به پيش خيــــالش کشيـــدم ابلق چشم

بدان امـــيــد که آن شهـــسوار بازآيد



اگر نه در خم چــوگان او رود سر من

ز سر نگويم و سر خود چه کار بازآيد



مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد

بدان هوس که بديـــن رهـــگذار بازآيد



دلی که با سر زلفيــــن او قراری داد

گمـــان مبــر که بدان دل قــرار بازآيد



چه جورها که کشيـــدند بلبلان از وی

ببــــوی آنـــکه دگــر نوبـــهار بازآيد




ز نقش بند قضا هســـت اميد آن حافظ
که همچــــو سرو بدستـــم نگار بازآيد







  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٢

 

اين دورانِ وبلاگ نويسیِ سحر هم گذشت...



اينم نظر حافظ :

الا ای طـــــوطـــــی گــويــای اســـــــرار

مبـــادا خالــــيـت شــکـــر ز منــــقار


سرت سبــــــز و دلت خوش باد جاويــد

که خـوش نــقشی نمودی از خط يار


سخن سـر بسـته گــفــتی با حـريفـان

خـــدا را زيــن معـــمـــا پــــرده بـــــردار


بـه روی مــــا زن از ســــاغـــر گــــلابـی

که خواب آلــوده ايـــم ای بخت بيــدار


چــــــه ره بــــود اينکه زد در پرده مطرب

که می رقصند با هم مست وهوشيار


از آن افـيــــون که ساقی در می افکــند

حريفـان را نـــه ســـر ماند نه دستـــار


سـکـــنـــدر را نــمــــی بخـشــنـد آبــی

به زور و زر ميـــســر نيســـــت اين کار


بيــــا و حــــال اهــــلِ درد بــشــــــنـــــو

بــه لفــظـ انـــدک و مـعـــنـی بســـيــار


بـــت چينـــی عــــدوی دين و دلهـاست

خـــــداونـــــدا دل و ديــــــنــم نــگــه دار


به مســتـــــوران مــگو اسـرار مسـتــی

حـــديـــث جـــان مــگــو با نقـــش ديوار


به يــمــن دولــت منـــــصــــور شـــاهی

علــــم شد حـافـــظ انـــدر نظم اشــــعار


خــــداونـــــدی به جـــای بنــــــدگان کرد

خــداونــــــدا ز آفــــاتــــش نــــگـــــــه دار




  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱

من چه گويم...

من چه گويم کاينجا
همه از هم دورند
فاصله عادت ماست
و خدا دورتر است
ما فقط همهمه ها مي شنويم
روي هر شاخه ي ادراک بجاي بلبل لانه کردست غراب
سبزي برگ درخت برده از ذهن که سبزيش ز چيست
هيچکس پي دانستن نيست
که ز چه رود ز بالا سوي پايين جاري است
و زمان چيست
زمين ز چه رو مي چرخد
هيچ کس نيست بگويد که چرا صورت احساس خراشيده شده

زیاده نویس   
نویسنده : سحر ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۱

ممنونم

ممنونم از دوستی که زحمتِ تهيه و فرستادنِ اين عکس رو کشيدن.



و ممنونم از دوستی که اين سايت رو به من معرفی کردن تا همه مون بهتر فکر کنيم...

WE WERE HUMANS   

نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸۱

درست...



می گويند هويج برای چشم هايت خوب است،
قسم می خورند که هويج ديد چشم ها را بهتر می کند،
پس چرا من بدتر از ديشب می بينم.
به نظر شما، يعنی ممکن است درست از آنها استفاده نکرده باشم؟
شل سیلوراستاین


  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۱

 



شکست پنجره

آن دم است که

تو از آن فقط به فکر کبوتر باشی!!


داروگ

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۱

 

ممنونم از معجون...

* * *





هنر تخم مرغی

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۱

"رفتار من عادی است"

اما نمی دانم چرا

اين روزها

از دوستان و آشنايان

هر کس مرا می بيند

از دور می گويد:

اين روزها انگار


حال و هوای ديگری داری!

اما، من مثل هر روزم

با آن نشانه های ساده


و با همان امضا، همان نام


و با همان رفتار معمولی

مثل هميشه ساکت و آرام


اين روزها تنها


حس می کنم گاهی کمی گيجم!

گاهی کمی گنگم!

حس می کنم

از روزهای پيش

قدری بيشتر

" اين روزها را دوست می دارم"

گاهی از تو چه پنهان

با سنگها آواز می خوانم


و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

اين روزها گاهی

از روز و ماه و سال


از تقويم


از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر


گاهی شديداً بيشتر هستم


حتی اگر می شد بگويم

اين روزها گاهی خدا را هم


يک جور ديگر می پرستم


از جمله ديشب هم

ديگرتر از شبهای بی رحمانه ديگر بود:


من کاملاً تعطيل بودم!

اول نشستم خوب

جورابهايم را اتو کردم!؟


تنها حدود هفت فرسخ


در اتاقم راه رفتم

با کفشهايم گفتگو کردم!؟


و بعد از آن هم


رفتم تمام نامه هايم را زير و رو کردم

دنبال آن افسانه ی موهوم


دنبال آن مجهول گشتم


و سطر سطر نامه ها را جستجو کردم

چيزی نديدم


تنها يکی از نامه هايم


بوی غريب و مبهمی می داد!؟

انگار


از لا به لای کاغذ تا خورده ی نامه


بوی تمام ياسهای آسمانی

احساس می شد،


ديشب دوباره بی تاب


در بين درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم


در آسمان گشتم


و جيبهايم را

از پاره های ابر پر کردم


جای شما خالی!


يک لقمه از حجم سفيد ابرهای ترد

يک پاره از مهتاب خوردم


ديشب پس از سی سال فهميدم

که رنگ چشمانم کمی "ميشی" است!!

و بر خلاف سالهای پيش

رنگ بنفش و ارغوانی را


از رنگ آبی دوست تر دارم!


ديشب برای اولين بار

ديدم که نام کوچکم ديگر


چندان بزرگ و هيبت آور نيست!


اين روزها ديگر

تعداد موهای سفيدم را نمی دانم،


گاهی برای يادبود لحظه ای کوچک


يک روز کامل جشن می گيرم،

گاهی صد بار در يک روز می ميرم


حتی


يک شاخه لز محبوبه های شب

يک غنچه ی مريم برای مردنم کافی است!


گاهی نگاهم در تمام روز


با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنايی دارد


گاهی دل بی دست و پا و سر به زيرم را

آهنگ يک موسيقی غمگين هوايی می کند!

اما

غير از همين حسها که گفتم


و غير از اين رفتارهای معمولی


و غير از اين حال و هوای ساده و عادی

حال و هوا ديگری

" در دل ندارم"


"رفتار من عادی است"

قيصر امين پور


ممنونم از اطهر


  

نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۱

کماکان متأسفم!

سلام،
خیلی مـتأسفم از اینکه اینقدر با تأخیر مطلب جدید می گذارم، امیدوارم از آخر این هفته مجدداً بتونم در خدمت باشم!

گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ســـاقی مجلس سر مینایی دگر
امشبی را که در آنیــــم غنیمت شمریم
شاید ای دل نرسیدیم به فــــــردایی دگر
عماد خراسانی



خوب و موفق باشید و سرشار از انرژی درونی...!!

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۱

چه احساسی بهتون دست می ده اگه ...

اگه يک درس خيلی سخت داشته باشيد که جزء مشکلترين ها ( بخوانيد خودِ مشکل ترين! ) درساتون باشه، تا جايی که به خاطر حجم زياد کاراتون تصميم بگيريد حذفش کنيد و در يک فرصت مناسب بهش برسيد! ولی چون يک واحد عملی داره به شما اجازه ی اين حذف رو ندهند و يکی از تنها درسايی باشه که مجبور باشيد در طول ترم بخونيدش و تحقيق و کنفرانس و بقيه ی دردسرهاش رو هم به بهترين شکلی که می تونيد پيش ببريد. هر چند که به دليل حجم بالاش از اواسط ترم شروع به خوندنش کرديد ولی دقيقاً از يک هفته مونده به امتحان پايان ترمش با وجود امتحانای ديگرتون باز به اون بچسبيد که حداقل يک دور رو خونيش رو بتونيد تموم کنيد، يعنی خلاصه نصف زندگيتون رو بابت اين درس تعطيل کنيد و البته به وبلاگتون هم خيلی کمتر از قبل فرصت کنيد سر بزنيد!
و بالاخره بعد از 3،2 روزِ آخر که ديگه از شهدای راه اين درس محسوب می شويد در ساعت 2 نيمه شبِ قبل از امتحان يک بار روخونيش تموم بشه و بقيه رو بسپاريد دست قوه ی تخيل و نگارشتون و يک نفس راحت بکشيد از اينکه بالاخره تموم شده و با خودتون فکر کنيد که يعنی واقعا می شه اين امتحان تموم بشه و ديگه مجبور نباشيد اون جزوه رو نگاه کنيد!؟
خلاصه طی محاسباتی با در نظر گرفتن اينکه امتحان ساعت 8:30 شروع می شه و بهتره يک مقدار زودتر برسيد و حدود يک ساعت هم در راهيد و ... به اين نتيجه برسيد که بايد ساعت 6:30 صبح از خواب بيدار بشويد و ساعتتون رو برای اون موقع کوک کنيد و با خيال خيلی راحت بخوابيد ( يکی از شيرين ترين لحظات دنيا!! ) .
خوب رسيديم به اصل ماجرا!! صبح با سرِ حاليه تموم، بدون اينکه صدای ساعت رو بشنويد از خواب بيدار می شيد و در کمال اعتماد به نفس به ساعتتون يک نگاه ميندازيد و بعد دقيقاً می چسبيد به سقف ، ســــــــــــــــــــــاعــــــــــــــــــــــــــــــت .... !!!!؟؟؟؟؟؟

.....................8:10....................

...

با شکستن ديوارِ صوتی ساعت 9 خودتون رو می رسونيد دانشگاه و " به دليل نيم ساعت تأخير از امتحان محروميد و در کارنامه نمره ی صفر براتون منظور می شه...!!! "

چه احساسی بهتون دست می ده!!؟؟
من که فقط خنديدم چون مفيد تر از اين کاری به ذهنم نرسيد...!!!
بعد مستقيم رفتم طرف بوفه، هنوز صبحانه نخورده بودم!



  

نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ دی ،۱۳۸۱

خود را باور کن

گاه آسان نيست که خندان با جهان روبرو شوی، هنگامی که
دلی پر درد داری.
شهامتی بس بزرگ می خواهد،
بازگشت به خويشتن ودست يافتن به نيروی درون.
و بدان که فردا روز ديگری خواهد بود با رهاوردی نو،
اگر بتوانی بردبار بمانی و فردا را ببينی...
از نو آدمی خواهی شد،
پر توان تر،
با درک افزون،
و به خود می بالی که به اين بردباری توانا بوده ای.

کتی اوبارا / روزگاری بهتر از راه می رسد
ممنونم از هدی



It is not easy to
Live life sometimes
And face the world with a smile
When you're crying inside
It takes a lot of courage
To reach down inside yourself
Hold on to that strength
that's still there
And know that tomorrow
Is a new day
with new possibilities
But if you can just hold on
Long enough to see this through
You'll come out a new person
Stronger
With more understanding
And with a new pride in yourself
From knowing you made it

Kathy Obara / Life can be hard sometimes, But it's going to be Okay

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۱

پيغام


سلام،
متاسفم از اينکه دير اينجا مطلب جديد می گذارم و از اينکه عليرغم کوتاهی من باز هم به اينجا سر می زنيد خيلی خيلی ممنونم!
اين متن رو هم شايد قبلاً خونده باشيد ولی چون جالبه دوباره ديدنش ضرری نداره!

* * *



به جای دو کلمه خشک و خالی


لابد برای شما هم پیش آمده که به دوستی زنگ بزنید و از آن طرف سیم، پیام گیر یا پاسخگوی اتوماتیک برايتان يک قطعه موسيقی بنوازد یا شعری زمزمه کند. بين ايرانيان با ذوق هستند کسانی که به جای دو کلمه خشک خالی، عدم حضور خود را با کلام منظوم اعلام می کنند.
یکی از همین جماعت از دوست شاعر طنز پرداز خود، درخواست کرده بود برایش یک دو بیتی بسازد تا روی دستگاه ضبط کند. ايشان هم ساخته اند:

شرمنده از آنم که نباشم به سرایم
تا با تو سلامی و عليکی بنمايم
گر لطف کنی نمره و پیغام گذاری
پاسخ دهم ای دوست به محضی که بیایم



اما کار به همین جا خاتمه پیدا نمی کند. درخواست دوست، راهنمای ذهن شاعر می شود که سری بزند به خانه ی شعرای پیشین و بیندیشد که اگر حافظ و خيام و سعدی و ديگران در عصر Answering Machine زندگی می کردند چه کلامی روی اين ماشين می گذاشتند.
و اين است حاصل آن تفرس:

در منزل حافظ
رفته ام بيرون من از کاشانه ی خود، غم مخور
تا مـگر بينم رخ جانانه ی خود، غـم مــخور
بشنوی پــاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیـام
آن زمان کو بازگردد خانـه خود، غم مخور

در منزل سعدی
از آوای دل انگيـز تو مستم
نبـاشــم خانه و شرمنده استم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم

در منزل خیام
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممـنون توام که کرده ای از ما یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آيم چو به خانه پاسخت خواهم داد

در منزل فردوسی
نمی باشم امروز اندر ســرای
که رسـم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چــو فــردا برآید بلنــد آفــتــاب

در منزل مولانا
بهر سماع از خانه ام، رفتم برون رقصان شوم
شوری برانگيزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
بر گو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پــاسخ دهم، جان تو را قـربان شوم

در منزل منوچهری دامغانی
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی بگويم
بگذاری اگر پیام پاســخ دهـمت
زان پیش که همچو برف گردد مويم

در منزل بابا طاهر عريان
تليفون کرده ای جانم فدايِت
الهی ما به قربونِ صدايت
چو از صحرا بيايُم، نازنينُم
فرستُم پاسخی از دل برايت

؟؟؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۱

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ دی ،۱۳۸۱

ماهی = من!

ماهی از دريا چو در صحرا فتد
می تپد تا باز در دريا فتد

شيخ علی همدانی / امثال و حکم




  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸۱

آرامش

يکی از طبيعی ترين خواسته های ما رسیدن به آرامشه.
هر کسی در زندگیش یک دریچه ی آرامش داره و برنده اونيه که راه درست اين دريچه رو هيچ وقت گم نکنه!
گاهی تغييراتی در زندگی آرامش رو از ما می گيره، ولی لذت دوباره پيدا کردنش، سختی نبودنش رو از بين مي بره.
آرامش برای ما معيار سنجش حقيقت نيست ولی در هر حقيقتی آرامشی هست که هنر پيدا کردنش رو بايد داشته باشيم...
  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱

تنوع...!

می شناسیمش...؟



  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸۱

زخم

پسری بود که خیلی بداخم و بداخلاق بود. پدرش به او یک بسته میخ داد و گفت هر وقت با کسی بداخلاقی کردی باید یک میخ به نرده حیاط بکوبی. روز اول پسر 37 میخ به نرده کوبید. بعد از گذشت چند هفته وقتی او یاد گرفت که عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخها بسیار کاهش یافت. او فهمید که کنترل کردن عصبانیت خیلی راحتتر از کوبیدن میخ به نرده است.

بالاخره روزی رسید که پسر هرگز اختیارش را از دست نداد و بداخمی نکرد. او جریان را به پدرش گفت و پدرش به او پیشنهاد کرد که به ازای هر روزی که او بتواند خوش اخلاق باشد یکی از میخهای را که به نرده کوبیده است بیرون بکشد. روزها گذشت و عاقبت پسر توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را بیرون کشیده است.

پدر به پسرش نگاه کرد و او را روی نرده نشاند. او گفت: "کارت عالی بود پسرم، اما به این سوراخهای روی نرده نگاه کن. این نرده هیچوقت مثل گذشته نمی شود. وقتی تو با عصبانیت و بداخلاقی چیزی را به کسی می گویی، حرفهای تو اثری مثل جای میخها برای همیشه بر روی طرف مقابل می گذارد. تو می توانی یک چاقو را در شکم یک مرد فرو کنی و سپس بیرون بکشی. اهمیت ندارد که تو چند بار به او می گویی متاسفم، زخم همچنان آنجاست".



--------------------------------------------------------------------------------


There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence. The first day the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down. He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence...

Finally the day came when the boy didn't lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The day passed and the young boy was finally able to tell his father that all the nails were gone.

The father took his son by the hand and led him to the fence. He said, "You have done well, my son, but look at the holes in the fence. The fence will never be the same. When you say things in anger, they leave a scar just like this one. You can put a knife in a man and draw it out. It won't matter how many times you say I'm sorry, the wound is still there."



ممنونم از يک دوست که زحمت تایپ و ترجمه و فرستادن رو کشيدن.   
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱

سلام،
اين متن رو قبلاً هم اينجا گذاشته بودم ولي اين بار دوست دارم نظر همه رو بدونم...

من... پس من هستم!


ممنونم از لطفتون!

--------------------------------------

من ميانديشم، پس من هستم.
دكارت

من احساس مي كنم، پس من هستم.
ژيد

من عصيان مي كنم، پس من هستم.
كامو

من وبلاگ دارم پس من هستم.
معماي ذهن من

من قداره می بندم ودسمال تکون میدم پس هستم...
دوره گرد

من خداشناسم پس هستم.
يزدی

من اميدوارم پس هستم.
آقای مهدی

در قلبم عشق به معبود هست پس مطمئنا من هستم.
هفت بهشت

من عاشقم پس هستم .
مدرسه ی عشق

من آزادم ، يس هستم.
" صلح،شادي و ...تكامل"

من مي بيينم پس هستم.
camera

از من یکی بیشتر تو دنیا نیست پس مجبورم که باشم!
سارای عزیز!

من کلاْ هستم.
لیلا

من نمی تونم نباشم...پس هستم!
راز مگو

اگر بودنم شادی و امید برای دیگران باشد، آنگاه هستم.
یک دوست

تا ادم خودش نخواد نيست. بايد خودش بخواد تا باشه.
نگار

من هستم بهترین جمله عمر منه.
ماه مهربون

هستم! اما تاكي؟؟
تارا

من نفس ميكشم پس من زندم پس من آدمم(شايد البته) پس من احساسات دارم پس من عاشق ميشم پس من ضدحال ميخورم پس من از درس و زندگي عقب ميفتم پس من بيخيال ميشم پس من ميزنم تو خط شاسكول بودن پس من شاسكولم.حالا مطمئنم كه هستم خيلي هم هستم.
اسکیزوفرني

هر که هستی هر چه هستی بس کن این نا مهربونی...../از باده "نیست"سر خوشم.سر خوش و مست./بیزارم و دل شکسته از چه که "هست"!/من"هست"به"نیست"دادم.افسوس که"نیست"/در حسرت"هست"پشت من پاک شکست!!
من"هست"به"نیست"دادم.افسوس که"نیست"
نستیهن

من هيچکار نميکنم ، پس من نيستم!
عمو حميد

من هيچ كدوم اين كارهارو نميكنم پس نيستم... من خيلي دوست دارم كه باشم ولي..........
منا

پس من نيستم... يعنی نمی خواهند باشم.
احسان و عشق

من دلتنگم.ديگر نمي خواهم باشم.
لعیا

جز اينکه بايد باشيم و مي بينيم که هستيم،چاره ای نداريم.
نازنین و نیکان

وقتی او باشد من هیچگاه نیستم....
یانوس

من ، چه نيازي به اثبات بودن خود دارم ؟
نجوای آبی

ما چه خودخواهانه میخواهیم هستی خودمون رو ثابت کنیم , !! چرا نمی اندیشیم , که آیا تا به حال سعی کرده ایم که بودن دیگران را ثابت کنیم , آیا تا به حال هستی بخشیده ایم.! آیا تا به حال از خود گذشته ایم , تا دیگری بتواند هستی خود را باور کند.! ما به اثبات وجود خودمان نیازمندیم , پس ما ...
ورق پاره های طاعونی
  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ،۱۳۸۱

زخم...

« در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح
را آهسته در انزوا
می خورد و می تراشد.»

صادق هدايت / بوف کور


ممنونم از ورق پاره هاي طاعوني





overworked

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸۱

← صفحه بعد